وبلاگی برای مطالب علمی
در طول تاريخ زندگي بشر، چهره هاي درخشاني ظهور كرده اند كه هم چون مشعل فروزان، فراراه زندگي مردمان را روشن و آنان رابه سوي اهداف متعالي رهنمون ساخته اند. استاد شهيد مرتضي مطهري، فرزند راستين اسلام ناب محمدي صلي الله عليه والله و سلم است كه هم عزت خون شهيدان راه حق را پشتوانه شخصيت كم نظير خود دارد و هم كرامت انديشه و قلم علماي رباني را. بنيان گذار جمهوري اسلامي ايران، حضرت امام خميني رحمه الله، او را حاصل عمر خود مي دانست و رهبر فرزانه انقلاب، حضرت آيت الله خامنه اي (مدظله العالي) نيز فرمود: ‹‹ آثار استاد مطهري مبناي فكري نظام جمهوري اسلامي است و به حق، شاگرد شايسته امام امت و از افراد نادر وكم نظير زمان ما و عصاره اي از انديشه هاي اسلامي مي باشند››.
شرح مختصر زندگاني مولف شهيد
استاد شهيد آيت الله مطهري در 13 بهمن 1298 هجري شمسي در فريمان واقع در 75 کيلومتري شهر مقدس مشهد در يک خانواده اصيل روحاني چشم به جهان مي گشايد. پس از طي دوران طفوليت به مکتبخانه رفته و به فراگيري دروس ابتدايي مي پردازد. در سن دوازده سالگي به حوزه علميه مشهد عزيمت نموده و به تحصيل مقدمات علوم اسلامي اشتغال مي ورزد. در سال 1316 عليرغم مبارزه شديد رضاخان با روحانيت و عليرغم مخالفت دوستان و نزديکان، براي تکميل تحصيلات خود عازم حوزه علميه قم مي شود در حالي که به تازگي موسس گرانقدر آن, آيت الله العظمي حاج شيخ عبدالکريم حائري يزدي ديده از جهان فروبسته و رياست حوزه را سه تن از مدرسان بزرگ آن, آيات عظام سيد محمد حجت، سيد صدرالدين صدر و سيد محمد تقي خوانساري به عهده گرفته اند. و در دوره اقامت پانزده ساله خود در قم از محضر مرحوم آيت الله العظمي بروجردي (در فقه و اصول) و حضرت امام خميني ( به مدت 12 سال در فلسفه ملاصدرا و عرفان و اخلاق و اصول) و مرحوم علامه سيد محمد حسين طباطبائي (در فلسفه : الهيات شفاي بوعلي و دروس ديگر) بهره مي گيرد. قبل از هجرت آيت الله العظمي بروجردي به قم نيز استاد شهيد گاهي به بروجرد مي رفته و از محضر ايشان استفاده مي کرده است. مولف شهيد مدتي نيز از محضر مرحوم آيت الله حاج ميرزا علي آقا شيرازي در اخلاق و عرفان بهره هاي معنوي فراوان برده است. از اساتيد ديگر استاد مطهري مي توان از مرحوم آيت الله سيد محمد حجت ( در اصول) و مرحوم آيت الله سيد محمد محقق داماد (در فقه) نام برد. وي در مدت اقامت خود در قم علاوه بر تحصيل علم، در امور اجتماعي و سياسي نيز مشارکت داشته و از جمله با فدائيان اسلام در ارتباط بوده است. در سال 1331 در حالي که از مدرسين معروف و از اميدهاي آينده حوزه به شمار مي رود به تهران مهاجرت مي کند. در تهران به تدريس در .مدرسه مروي و تأليف و سخنرانيهاي تحقيقي مي پردازد .
در سال 1334 اولين جلسه تفسير انجمن اسلامي دانشجويان توسط استاد مطهري تشکيل مي گردد. در همان سال تدريس خود در دانشکده الهيات و معارف اسلامي دانشگاه تهران را آغاز مي کند. در سالهاي 1337 و 1338 که انجمن اسلامي پزشکان تشکيل مي شود .استاد مطهري از سخنرانان اصلي اين انجمن است و در طول سالهاي1340 تا 1350 سخنران منحصر به فرد اين انجمن مي باشد که بحثهاي مهمي از ايشان به يادگار مانده است.
وي همچنين درکنار امام بوده است به طوري که مي توان سازماندهي قيام پانزده خرداد در تهران و هماهنگي آن با رهبري امام را مرهون تلاشهاي او و يارانش دانست. در ساعت 1 بعد از نيمه شب روز چهارشنبه پانزده خرداد1342 به دنبال يک سخنراني مهيج عليه شخص شاه به وسيله پليس دستگير شده و به زندان موقت شهرباني منتقل مي شود و به همراه تعدادي از روحانيون تهران زندانی مي گردد. پس از 43 روز به دنبال مهاجرت علماي شهرستانها به تهران و فشار مردم، به همراه ساير روحانيون از زندان آزاد مي شود.
پس از تشکيل هيئتهاي موتلفه اسلامي، استاد مطهري از سوي امام خميني همراه چند تن ديگر از شخصيتهاي روحاني عهده دار رهبري اين هيئتها مي گردد. پس از ترور حسنعلي منصور نخست وزير وقت توسط شهيد محمد بخارايي کادر رهبري هيئتهاي موتلفه شناسايي و دستگير مي شود ولي از آنجا که قاضي اي که پرونده اين گروه, تحت نظر او بود مدتي در قم نزد استاد تحصيل کرده بود به ايشان پيغام مي فرستد که حق استادي را به جا آوردم و بدين ترتيب استاد شهيد از مهلکه جان سالم بدر مي برد. در اين زمان وي به تأليف کتاب در موضوعات مورد نياز جامعه و ايراد سخنراني در دانشگاهها، ایجاد انجمن اسلامي در مسجد هدايت، مسجد جامع نارمک و غيره مي پردازد.
به طور کلي استاد شهيد که به يک نهضت اسلامي معتقد بود نه به هر نهضتي، براي اسلامي کردن محتواي نهضت تلاشهاي ايدئولوژيک بسياري نمود و با کجرويها و انحرافات مبارزه سرسختانه کرد. در سال 1346 به کمک چند تن از دوستان اقدام به تأسيس حسينيه ارشاد نمود به طوري که مي توان او را بنيانگذار آن موسسه دانست. ولي پس از مدتي به علت تکروي و کارهاي خودسرانه و بدون مشورت يکي از اعضاي هيئت مديره و ممانعت او از اجراي طرحهاي استاد و از جمله ايجاد يک شوراي روحاني که کارهاي علمي و تبليغي حسينيه زير نظر آن شورا باشد سرانجام در سال 1349 عليرغم زحمات زيادي که براي آن موسسه کشيده بود و عليرغم اميد زيادي که به آينده آن بسته بود در حالي که در آن چند سال خون دل زيادي خورده بود از عضويت هيئت مديره آن موسسه استعفا داد و آن را ترک كرد.
دستگير شد و مدت کوتاهي در زندان تک سلولي به سربرد. از سال 1349 تا 1351 برنامه هاي تبليغي مسجدالجواد را زير نظر داشت و غالباً خود سخنران اصلي بود تا اينکه آن مسجد و به دنبال آن حسينيه ارشاد تعطيل گرديد و بار ديگر استاد مطهري دستگير و مدتي در بازداشت قرار گرفت. پس از آن استاد شهيد سخنرانيهاي خود را در مسجد جاويد و مسجد ارک و غيره ايراد مي کرد. بعد از مدتي مسجد جاويد نيز تعطيل گرديد. در حدود سال 1353 ممنوع المنبر گرديد و اين ممنوعيت تا پيروزي انقلاب اسلامي ادامه داشت.
اما مهمترين خدمات استاد مطهري در طول حيات پر برکتش ارائه ايدئولوژي اصيل اسلامي از طريق درس و سخنراني و تأليف کتاب است. اين امر خصوصاً در سالهاي 1351 تا 1357 به خاطر افزايش تبليغات گروههاي چپ و پديد آمدن گروههاي مسلمان چپ زده و ظهور پديده التقاط به اوج خود مي رسد. گذشته از حضرت امام، استاد مطهري اولين شخصيتي است که به خطر سران سازمان موسوم به «مجاهدين خلق ايران» پي مي برد و ديگران را از همکاري با اين سازمان باز مي دارد و حتي تغيير ايدئولوژي آنها را پيش بيني مي نمايد. در اين سالها استاد شهيد به توصيه حضرت امام مبني بر تدريس در حوزه علمي قم هفته اي دو روز به قم عزيمت نموده و درسهاي مهمي در آن حوزه القا مي نمايد و همزمان در تهران نيز درسهايي در منزل و غيره تدريس مي کند. در سال 1355 به دنبال يک درگيري با يک استاد کمونيست دانشکده الهيات! زودتر از موعد مقرر بازنشسته مي شود. همچنين در اين سالها استاد شهيد با همکاري تني چند از شخصيتهاي روحاني، «جامعه روحانيت مبارز تهران» را بنيان مي گذارد بدان اميد که روحانيت شهرستانها نيز به تدريج چنين سازماني پيدا کند.
و گرچه ارتباط استاد مطهري با امام خميني(ره) پس از تبعيد ايشان از ايران به وسيله نامه و غيره استمرار داشته است ولي در سال 1355 موفق گرديد مسافرتي به نجف اشرف نموده و ضمن ديدار با امام خميني درباره مسائل مهم نهضت و حوزه هاي علميه با ايشان مشورت نمايد. پس از شهادت آيت الله سيد مصطفي خميني (ره) و آغاز دوره جديد نهضت اسلامي، استاد مطهري به طور تمام وقت درخدمت نهضت قرار مي گيرد و در تمام مراحل آن نقشي اساسي ايفا مي نمايد. در دوران اقامت حضرت امام در پاريس، سفري به آن ديار نموده و در مورد مسائل مهم انقلاب با ايشان گفتگو مي کند و در همين سفر امام خميني ايشان را مسؤول تشکيل شوراي انقلاب اسلامي مي نمايد. هنگام بازگشت امام خميني به ايران مسؤوليت کميته استقبال از امام را شخصاً به عهده مي گيرد و تا پيروزي انقلاب اسلامي و پس از آن همواره در کنار رهبر عظيم الشأن انقلاب اسلامي و مشاوري دلسوز و مورد اعتماد براي ايشان بود تا اينکه در ساعت بيست و دو و بيست دقيقه سه شنبه يازدهم ارديبهشت ماه سال 1358 در تاريکي شب در حالي که از يکي از جلسات فکري سياسي بيرون آمده بود يا گلوله گروه نادان و جنايتکار فرقان که به مغزش اصابت نمود به شهادت مي رسد و امام و امت اسلام در حالي که اميدها به آن بزرگمرد بسته بودند در ماتمي عظيم فرو مي روند.
سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش
شهيد مطهري، نور تابنده اي بود كه انوار يكتا پرستي را بر جان مخاطبان خود تاباند و زنگار انحراف و التقاط را از دل ها زدود. او تجسم معارف اسلامي، علوم و فنون عقلي و نقلي، اصلاحگر بزرگ جامعه اسلامي و مظهر كامل يك انديشمند برجسته كشور ايران و جهان اسلام بود.
به حق او يكي از بزرگترين معماران بناي فكري نظام اسلامي به شمار مي آيد. بي ترديد كتاب ها و گفتارهايي كه اين نظريه پرداز اسلامي به آن ها پرداخته براي جامعه اسلامي، حياتي و چاره ساز است.
| مرغ معما | |||
|
دير زماني است روي شاخة اين بيد مرغي بنشسته كو به رنگ معماست. نيست هم آهنگ او صدايي، رنگي. چون من در اين ديار، تنها، تنهاست. گر چه درونش هميشه پر ز هياهوست، مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش. روزي اگر بشكند سكوت پر از حرف، بام و در اين سراي مي رود از هوش. راه فرو بسته گر چه مرغ به آوا، قالب خاموش او صدايي گوياست. مي گذرد لحظه ها به چشمش بيدار، پيكر او ليك سايه ـ روشن رؤياست. رسته ز بالا و پست بال و پر او. زندگي دور مانده: موج سرابي. سايه اش افسرده بر درازي ديوار. پردة ديوار و سايه: پردة خوابي. خيره نگاهش به طرح هاي خيالي. آنچه در آن چشم هاست نقش هوس نيست. دارد خاموش اش چو با من پيوند، چشم نهانش به راه صحبت كس نيست. ره به درون مي برد حكايت اين مرغ: آنچه نيايد به دل، خيال فريب است. دارد با شهرهاي گمشده پيوند: مرغ معما در اين ديار غريب است. |
راسل و وايتهد در مقدمه كتاب پرينكيپيا ماتماتيكا (2) (1910 - 1913 م)، بزرگترين اثرى كه تاكنون در مبانى رياضيات نوشته شده است، چنين گفتهاند: در همه مسائل مربوط به تحليل منطقى بيش از همه مديون فرگه هستيم. (3) و ويتگنشتاين در مقدمه كتاب مكتبآفرين تراكتاتوس چنين مىنويسد: تنها بدين اشاره مىكنم كه در انگيزه بسيارى از انديشههاى خود مديون آثار عظيم فرگه و نوشتههاى دوستم برتراند راسل هستم. (4) آنچه در اين سپاسگزارى چشمگير است تجليل متمايزى است كه ويتگنشتاين از فرگه كرده است و در واقع هم فهم درست تراكتاتوس، چنانكه پس از اين بارها بدان اشاره خواهم كرد، بدون آگاهى از فلسفه منطق فرگه ممكن نخواهد بود. آنچه نقل كرديم دو نمونه از اهميت و تاثير آراء فرگه بر فيلسوفان بزرگ معاصر اوست. تاثير فرگه بر فيلسوفان پس او از اين هم عميقتر بود و دامنه گستردهترى يافت. پژوهش در آثار فرگه هنوز موضوعى پويا و پرجاذبه است. گوتلوب فرگه (1848 - 1925 م.) در 1874 از دانشگاه ينا دكتراى رياضى گرفته بود و در همين دانشگاه رياضيات تدريس مىكرد. علاقه فرگه به مبانى رياضيات و به خصوص تامل در مفهوم عدد او را با دشواريهايى در تعريف آن روبهرو كرد كه ناچار فرگه را به منطق كشانيد و در سال 1879 رساله كوچكى با عنوان Begriffsschrift (مفهومنگارى) منتشر كرد كه تاكنون مهمترين كتابى است كه در منطق جديد نوشته شده است. فرگه در اين رساله هشتاد و هشت صفحهاى با ارائه نخستين نظام كامل منطق جملهها، تحليل جمله به تابع (5) و سرشناسه (6) به جاى موضوع و محمول، نظريه تسوير (7) ، نظام كامل صورى استنتاجى و تعريف منطقى دنباله رياضى (8) انقلابى در منطق پديد آورد كه يكى از نتيجههاى آن آشكاركردن ناتواناييها و نقصهاى ذاتى منطق ارسطويى و پاياندادن به سلطه دوهزارساله آن بود. اگر فرگه به جز اين كتاب اثر ديگرى نيافريده بود مقام او همچنان به عنوان پايهگذار منطق جديد محفوظ مىماند. اما ارزش اين رساله در آن زمان ناشناخته ماند. اين رساله سرشار از مطالب تازه و بديع و ناآشنا بود. خطهاى افقى و عمودى هم كه فرگه در زبان صورى خود به كار مىبرد شكلى غريب و چه بسا ترساننده به آن داده بود. از اين رو فرگه براى آسان فهمكردن كار خود كتاب مبانى حساب، (Grundlagen Der Arithmetic) را نوشت. اين كتاب كه هفتسال (1848) پس از مفهومنگارى انتشار يافت در زيبايى تقرير، حسن استدلال و تازگى مطالب از شاهكارهاى مسلم كلاسيك فلسفه تحليلى است. رد پسيكولوژيسم و دفاع از عينىبودن معنا، تمايز ميان شىء و مفهوم و نسبت، اصل متن (9) مبنى بر اينكه تنها در متن جمله است كه كلمه مىتواند معنايى داشته باشد، دفاع از وجود شيئهاى انتزاعى و مجرد، تكميل مفهوم تحليلى و مفهوم پيشينى (10) كانت، تعريف عدد، بيان معيار اينهمانى شيئها از بحثهايى است كه در اين كتاب در نهايت دقت و انسجام طرح شدهاند. در واقع آنچه فرگه پس از اين كتاب نوشت اغلب تكميل و تنقيح مطالب همين كتاب بود. به خصوص در ميان اين نوشتهها مقالههايى است كه ريشه بسيارى از بحثهاى فلسفه زبان و منطق در شصت، هفتاد سال اخير را بايد در آنها يافت. از ميان اين مقالهها، مقالههايى كه در اين نوشته بيشتر بدانها استناد كردهام يا بدانها نظر داشتهام اينها هستند: 1 - درباره معنا و مصداق ( Uber Sinn und Bedeutung, 1892 ) در اين مقاله فرگه نخست پارادوكسى در اينهمانى طرح مىكند، سپس براى حل آن به تمايز ميان معنا و مصداق اسمهاى خاص مىپردازد. آنگاه اين بحث را به محمولها و جملهها نيز تعميم مىدهد. از بحثهاى ديگر اين مقاله جداكردن زبانهاى مفهومى (11) از زبانهاى مصداقى (12) است. اين مقاله يكى از الهامبخشترين نوشتههاى فرگه در فلسفه زبان و منطق بوده است. (13) 2 - درباره مفهوم و شىء ( Uber Bergriff und Gegenstand, 1892 ) در اين مقاله فرگه به بررسى پارادوكسى مىپردازد كه تمايز نهادن ميان مفهوم و شىء پديد مىآورد. در اين نوشته به تفصيل درباره اين پارادوكس بحثخواهيم كرد. بحث مفهومهاى صورى (14) ويتگنشتاين در تراكتاتوس متاثر از همين مقاله است. 3 - انديشه ( (Der Gedanke, 1918 اين مقاله درباره ويژگيهاى انديشه (معناى جمله)، تعريفناپذيرى صدق و رد نظريه مطابقت صدق است. فرگه در اين مقاله استدلال مىكند كه وضع واقع (15) متعلق به قلمرو معناست نه مصداق. اين نكته درست در تقابل با تراكتاتوس است كه عالم را مجموعهاى از وضعهاى واقع مىداند. زمان درازى گذشت تا ويتگنشتاين به درستى نظر فرگه پى برد. در ضمن منشا آنچه ويتگنشتاين دوم در پژوهشهاى منطقى (16) خود در رد زبان خصوصى يا زبان منحصر به شخص (17) گفته است در اين مقاله مىتوان يافت. آراء بديع ديگرى نيز در اين مقاله آمده كه بحثهاى گستردهاى پديد آورده است. (18) 4 - نكتههايى در مورد «درباره معنا و مصداق» (1895 - 1892 ، (AusfUhrungen Uber Sinn und Bedeutung اين مقاله كه پس از درگذشت فرگه در آثار او يافته شد و منتشر گرديد درباره همان پارادوكس مفهوم و شىء است كه در مقاله شماره 2 بدان اشاره كرديم. فرگه در اين مقاله راه حل درست پارادوكس را كشف و گزارش كرده است. كتاب مفهومنگارى و مبانى حساب و نيز مقالههايى كه ذكر كرديم شامل مهمترين آراء فرگه در باب تحليل منطقى انديشه و ساختار زبان است. آثار ديگر فرگه بيشتر مربوط به نظام اصل موضوعى منطق و مبانى فلسفه رياضى است. بحثهاى اخير را به فرصتى ديگر وامىگذارم و در اين نوشته به بخشى از مطالبى مىپردازم كه در بحثهاى صورى و فنى فرگه اهميت مبنايى دارند. از اين مقاله به خصوص معلوم مىشود كه تفاوت منطق ارسطويى و منطق جديد نه در اجمال و تفصيل است و نه بر خلاف گفته رايج در كاربرد علائم و نمادهاى رياضى. به همين دليل در اين نوشته از كاربرد زبان صورى پرهيز خواهم كرد. از شگفتيهاى كار فرگه اين است كه آنچه را در آغاز، كار فرعى خود مىشمرد در انجام كار اصلى او گرديد. فرگه از آغاز به دنبال آن بود كه رياضيات را بر مبانى منسجمى استوار كند و گمان مىبرد كه حساب را مىتوان به منطق فرو كاست. لوجىسيسم (19) چيزى جز اين گمان نيست. اما در جريان اين فروكاستن دريافت كه زبان طبيعى و منطق ارسطويى دقت و توانايى شايسته را در انجام اين كار ندارند. از اين رو بر آن شد تا نخست منطق جديدى بنياد نهد كه به يارى آن بتوان استدلالهاى رياضى را با دقت تمام صورتبندى كرد و استنتاجها را با روش صورى محض، گامبهگام به پيش برد و به گفته او برهانها را از عبارتهاى مبهمى مانند: «با كمى تامل معلوم مىشود»، «به آسانى مىتوان ديد» و امثال آن رهانيد. (20) آنچه به كشف منطق جديد انجاميد همين برنامه مقدماتى در اجراى برنامه اصلى بود. اينكه لوجىسيسم فرگه به كجا انجاميد از موضوع اين نوشته بيرون است. موضوع اصلى اين نوشته مبانى برنامه مقدماتى اوست. توضيح آنكه روش صورى محض در استنتاج، جز به يارى زبان دقيق صورى ممكن نيست. اما زبان صورى دقيق هم در اساس چيزى جز ترجمه زبان طبيعى و متداولى نيست كه رياضىدانان در استدلالهاى خود به كار مىبرند. از اين رو نخستبايد به تحليل منطقى همين زبان پرداخت. سپس عنصرهاى اصلى را كه در اين تحليل به دست آمدهاند به نمادها و نشانهها ترجمه كرد. هدف اصلى اين نوشته نيز تحليل همين زبان است نه بررسى زبان صورى يا نظام اصل موضوعى منطق فرگه و قاعدهها و قانونهاى آن. فرگه در يادداشتهايى كه پنجسال پيش از درگذشتخود به يكى از مورخان علم به نام لودويك دارمستر نوشته است روش خود را در تحليل انديشه (22) چنين شرح مىدهد: ويژگى ادراك من از منطق ايناست كه اولويت را به محتواى كلمه «صادق» مىدهم، آنگاه بىدرنگ به معرفى انديشه مىپردازم، يعنى چيزى كه در اساس سؤال «آيا صادق است» براى آن به كار مىرود. بنابراين چنين نيست كه از مفهومها شروع كنم سپس آنها را پهلوى هم بگذارم و انديشه يا حكمى بسازم; [برعكس] عنصرهاى سازنده انديشه را از تحليل انديشه به دست مىآورم. (23) در قلمرو زبان كوچكترين واحدى كه با آن انديشه بيان مىشود جمله است. از نظر فرگه كوچكترين واحد معنا نيز جمله است نه كلمه. يكى از اصلهاى فلسفه زبان فرگه كه بحثهاى فراوانى برانگيخته اصل متن است. بنابراين اصل : تنها در متن يك جمله است كه كلمه معنا يا مصداقى دارد. اين اصل چنان تاثيرى بر ويتگنشتاين نهاده كه آن را كلمه به كلمه هم در تراكتاتوس (24) و هم در پژوهشهاى منطقى (25) خود آورده است. انديشه يا معناى جمله يكى از موضوعهاى بنيادى فلسفه فرگه است. اما در اينجا آنچه به بحث ما مربوط مىشود اين است كه جمله كامل معنايى دارد و بدين معنا انديشه مىگوييم. اكنون نخستين پرسشى كه طرح مىشود اين است كه انديشه از چه عنصرهاى بنيادى ساخته شده است. ساختار منطقى انديشه چيست؟ اين پرسش اساسيترين و چه بسا دشوارترين پرسش فلسفه زبان و منطق باشد. در واقع هرگونه پاسخى بدين پرسش مىتواند پاسخگو را وادار به پذيرفتن دلالتشناسى خاصى كند و اين به معناى وادارشدن به پذيرفتن انتولوژى خاصى نيز هست. بدون شك آنچه فرگه را از ارسطو و منطق جديد را در ذات و بنياد جدا از منطق ارسطويى مىكند پاسخى است كه فرگه بدين پرسش داده است. با دقت در اين پاسخ است كه مىتوان فهميد نسبت منطق قديم به جديد نسبت مجمل به مفصل نيست و تفاوت اين دو را نمىتوان به سطح نازل صورى بودن يا نبودن و كاربرد علامتهاى رياضى يا كارنبردن آنها پايين آورد. پيش از آنكه آراء فرگه را در تحليل انديشه شرح دهيم بايد گفت در اين بررسى كوتاه نه بايد و نه مىتوان همه دليلهاى فرگه و فيلسوفان پس از او را در اين تحليل ذكر كرد. در اينجا تنها به طرح اجمالى تحليل او مىپردازيم. اين كار دستكم اين حسن را دارد كه چهارچوب اصلى نظريه فرگه را به روشنى در پيش چشم خواننده مجسم كند تا خود درباره هر جزء بينديشد و تفصيل هر مطلب را در نوشتههاى فرگه يا شارحان آثار او جستجو كند. به نظر فرگه هر انديشه، كه محمل آن در زبان جملهاى كامل است، يك واحد تام و تمام است. اما همه عنصرهاى سازنده اين واحد تام و تمام نمىتوانند تام و تمام باشند. براى مثال از دو اسم خاص تنها، مانند «حسن» و «حسين»، كه نشانه دو شئ قائم به ذاتاند، نمىتوان يك جمله يا انديشه ساخت. «حسن، حسين» جمله نيست. فهرستى است از دو نام و به اعتبار مصاديق مجموعهاى است از دو شىء. هر شىء موجودى است تام و تمام و به همين دليل نمىتوان انديشهاى (يا جملهاى) داشت كه تنها و تنها از كنار همنهادن شيئها (يا اسمهاى خاص) ساخته شده باشد. بدين دليل - و دليلهاى ديگرى كه به تدريج ذكر خواهيم كرد - انديشه از دو بخش اساسى فراهم مىآيد. يكى بخشى كه در ذات بيانكننده حمل يا نسبت استيعنى چيزى را حمل مىكند يا نسبتى را برقرار مىكند. اين بخش به اعتبار آنكه تا بر شيئى حمل نشود يا ميان شيئها نسبتى برقرار نكند، انديشه كاملى ساخته نمىشود، ذاتا ناتمام است. ديگرى همان شىء يا شيئهايى هستند كه حمل بر آنها واقع مىشود يا طرف نسبت قرار مىگيرند. اين بخش به اعتبار آنكه تنها شامل شىء است و در شىء از حيثشىءبودن اعتبار حمل و نسبت نمىتوان كرد بخش تام و تمام انديشه است. به بيان ديگر انديشه يا از شىء و مفهوم ساخته مىشود يا از شىء و نسبت. از اين رو عنصرهاى برسازنده انديشه و اجزاى بنيادى دلالتشناسى فرگه عبارتاند از شىء (26) ، مفهوم (27) ، نسبت (28) . فرگه شىء و مفهوم و نسبت را تعريفناپذيرها (29) و سنگهاى بناى منطق مىداند. اما اين انتخاب چه دليلى دارد؟ يكى از اصلهاى تفكر فرگه اين است كه زبان با واقعيت پيوندى استوار دارد. زبان آيينهاى است كه مىتواند ساختار منطقى جهان را در خود منعكس كند. زبان طبيعى با همه نقصهاى منطقى خود شامل عنصرهايى بنيادى از واقعيت است. و اما دليل آن انتخاب. جهان مجموعهاى است از شيئها. هركدام از اين شيئها صفتها و ويژگيهايى دارد كه با مفهومها بيان مىشوند. همچنين هر شىء با شيئهاى ديگر به اعتبارهاى مختلف وضعهايى دارد كه با نسبتها بيان مىشوند. بنابراين جهان مجموعهاى است از شيئها و مفهومها و نسبتها. ويژگى اصلى شىء قائم به ذاتبودن است و ويژگى اصلى مفهوم يا نسبت ناتمامبودن - ناتمامبودن بدينمعنى كه تا بر شىء حمل نشود يا طرف نسبت آن معلوم نباشد انديشه كاملى از آن ساخته نمىشود. آنچه تاكنون گفتيم بخشى از دلالتشناسى فرگه بود. اكنون بايد به كاربرد اين دلالتشناسى در زبان بپردازيم. عنصرهاى بنيادى انديشه را برشمرديم و پس از اين بايد به عنصرهاى بنيادى جمله كه جلوه زبانى انديشه استبپردازيم. اما پيش از اين بحث لازم استبه چند تفاوت مهم كه دلالتشناسى فرگه با دلالتشناسى ارسطويى دارد اشاره كنيم. 1 - در دلالتشناسى ارسطويى آنچه اهميت دارد مفهوم است. موجودات انتولوژى ارسطويى مفهومها و كلياتاند. به همين دليل نيز انديشه، انديشهاى است موضوعى - محمولى. در اينجا عنصر بنيادى انديشه مفهوم است. اما در دلالتشناسى فرگه شيئها و نسبتها همان منزلت انتولوژيك (هستانشناختى) را دارند كه مفهومها. بدين اعتبار انتولوژى فرگه چه در قلمرو معنا و چه در قلمرو مصداق به مراتب از انتولوژى افلاطونى - ارسطويى وسيعتر و انبوهتر است. 2 - در انتولوژى افلاطونى - ارسطويى شىء واقعى همان مفهوم است كه شيئى است انتزاعى و مجرد. اكنون اين سؤال پيش مىآيد كه وقتى مىگوييم «سقراط داناست.» در قلمرو دلالت، سقراط يك شىء است و «دانا» نيز در اين انتولوژى به اعتبار مفهوم بودن شيئى ديگر. اما در عالم دلالت كدام چسبى مىتواند اين دو شىء را به هم بچسباند. اين سؤال سادهاى نيست. اگر مفهوم هم شىء باشد چگونه مىتوان دو شىء را كه در عالم مدلولها سرد و ساكت و قائم به ذات نشستهاند پهلوى هم آورد و گفت اين شىء آن شىء است؟ اين وحدتى كه در انديشه مىيابيم از كجا ناشى مىشود؟ اين سؤالى است كه بسيارى از فيلسوفان از جمله راسل و مور و برادلى آن را از دشوارترين مسائل فلسفى دانستهاند. فرگه شايد نخستين فيلسوفى باشد كه پاسخ شايستهاى بدين پرسش داده است. پاسخ فرگه مبتنى بر تفاوت ذاتى شىء با مفهوم است. مفهوم هم در معنى و هم در مصداق ماهيتى اخبارى و اسنادى دارد. به همين دليل فرگه جمله «سقراط داناست» را به دو بخش «سقراط» و «- داناست» تجزيه مىكند. اين كه در منطق ارسطويى اين جمله را به سه جزء «سقراط»، «دانا» و «است» تجزيه مىكنند و «است» را به عنوان رابطه جزء سومى به حساب مىآورند به اين دليل است كه «دانا» را همانند «سقراط» شىء مىپندارند و ناچار گرفتار اين مشكل مىشوند كه اتحاد دو شىء چه معنايى مىتواند داشته باشد. بنا به نظر فرگه اشتباه اين تحليل در اين است كه گمان مىكنند «است» را مىتوان جزء مستقلى به شمار آورد. «است» جزء جدايىناپذير مفهوم است. اين همان جزئى است كه ماهيت ناتمام و اسنادى مفهوم را در زبان نشان مىدهد. در جمله «حسن مىرود» بخش «مىرود» حالت اسنادى خود را دارد. اما در «اين سيب سرخ است»، «سرخ» به همراه «است» اين حالت را پيدا مىكند. به نظر فرگه «است» تنها يك ابزار زبانى استبراى ظاهركردن حالت اسنادى كلمههايى كه اين حالت را از خود در زبان نشان نمىدهند. به همين دليل فرگه براى نمايان كردن ماهيت ناتمام مفهومها، آنها را براى مثال به شكل «- سرخ است» ، «- داناست» مىنويسد. خط تيره، نشانه ناتمامبودن مفهوم و در واقع نشانه جاى خالى شىء استكه تا پر نشود مفهوم، به اصطلاح فرگه اشباع (30) نمىشود. اينكه آيا ارسطو واقعا رابطه را جزء مستقلى مىدانسته يا رابطه و محمول را يك جزء به شمار مىآورده مسئلهاى است تاريخى. پيتر گيچ در مقالهاى با عنوان «تاريخ تباهى منطق» (31) با استناد به آثار ارسطو اثبات مىكند كه ارسطو در نوشتههاى اوليه خود و به پيروى از افلاطون جمله را به دو بخش اساسى تقسيم مىكرده است. اما بعدها اين نكته مهم را فراموش كرده و با تقسيم جمله به سه ركن، منطق را به تباهى كشانيده است. اين اشتباه، منطقدانان پس از او را به اندازهاى گمراه كرده است كه در زبانى مانند عربى هم كه «است» در مفهوم مندرج استبه دنبال يافتن آن رفتهاند و «زيد قائم» را به «زيد هو قائم» تعبير كرده و مدعى شدهاند كه «هو» در عربى همان «است» يا، (estin) در يونانى است! كوتاه سخن، فرگه نخستين منطقدانى استكه با تمايزنهادن دقيق ميان شىء و مفهوم و تحليل انديشه به دو بخش بنيادى دشواريهاى خاسته از تحليل جمله به سه بخش را از ميان برداشت. 3 - منطقدانان سنتى و پيش از همه ارسطو دريافته بودند كه نسبتيا اضافه از همه مقولات عامتر است و هيچ شىء را نمىتوان يافت كه نسبتى با شيئهاى ديگرى نداشته باشد. با اينهمه معلوم نيست چگونه شد كه در تحليل انديشه و زبان سهم نسبت را كه جايى چنين آشكار و استوار در واقعيت دارد ناديده بگيرند و منطق را به عجزى دچار كنند كه از عهده سادهترين استنتاجهايى كه شامل نسبت استبرنيايد. فرگه با كشف اهميت و اعتبار نسبت و نشاندادن جايگاه آن در ساختار انديشه، منطق نسبتها را كه از پركاربردترين شاخههاى منطق در فلسفه و رياضيات است پايهگذارى كرد. آنچه گفتيم بخش كوچكى از دلالتشناسى فرگه است. اما به همين اندازه بسنده مىكنيم و به نحو شناسى (32) فرگه مىپردازيم. جداكردن دلالتشناسى از نحوشناسى و وضع اصطلاحهاى جداگانه براى هريك كارى است كه فرگه آگاهانه و منظم آغاز كرد و در نخستين كار مهم گدل يعنى اثبات تماميت منطق محمولهاى مرتبه اول به اوج دقتخود رسيد. فرگه در واقع واضع سه دسته اصطلاح است: اصطلاحهاى مربوط به دلالتشناسى، نحوشناسى زبان طبيعى و نحوشناسى زبان صورى. ما در ادامه بحث در هر مورد اين اصطلاحها را با معادل انگليسى آنها كه ترجمه اصطلاحهاى آلمانى فرگه است مىآوريم. ديديم كه انديشه سه عنصر اصلى و بنيادى دارد: شىء، مفهوم و نسبت. معادل «انديشه» در زبان «جمله» (33) است. اكنون ببينيم معادل عنصرهاى انديشه در زبان طبيعى چيست. آنچه در زبان به شىء دلالت مىكند اسم خاص (34) است. براى اينكه نشان دهيم معادل مفهوم و نسبت در جمله چيست، كافى است اسمهاى خاص را از آن حذف كنيم و ببينيم چه مىماند. اگر از جمله «سقراط داناست»، «سقراط» را حذف كنيم، عبارت زير مىماند: «- داناست» و اگر از جمله «سقراط معلم افلاطون است»، «سقراط» و «افلاطون» را برداريم عبارت زير مىماند: «- معلم - است» فرگه عبارت اول را كه براى كاملشدن به يك اسم خاص نياز دارد محمول يك موضعى (35) مىنامد و دومى را كه به دو اسم خاص، محمول دو موضعى (36) . چنانكه ديده مىشود در هر مورد جمله از دو بخش بنيادى ساخته شده است: بخشى كه شامل اسمهاى خاص است و بخشى كه از حذف اسمهاى خاص به دست مىآيد. از اين رو اين دو بخش را به ترتيب بخش اسمى و بخش محمولى (محمول به معنايى كه شرح داده شد) مىناميم. همچنين در جمله «قم بين تهران و اصفهان است» مجموعه قم، تهران، اصفهان بخش اسمى و: «- بين - و - است» بخش محمولى است، محمولى سه موضعى. (37) به همين ترتيب مىتوان محمولهاى چهارموضعى، پنج موضعى و به طور كلى n موضعى داشت. محمولهاى يك موضعى معادل مفهومها در زبان طبيعى هستند و محمولهاى دوموضعى و بيش از دو موضعى معادل نسبتها. اطلاق محمول بر موردهاى اخير نوعى تسامح در نامگذارى است زيرا نسبت از مقوله حمل نيستبلكه قراردادن دو شىء يا چند شىء در نسبتى با يكديگر است. در واقع فرگه، به بيان دقيقتر و به قياس با رياضى، بخش محمولى را تابع (38) و بخش اسمى را بخش سرشناسهها (39) مىنامد. از آنچه گفتيم معلوم مىشود كه در حوزه نحوشناسى نيز همان تفاوتهايى ميان منطق فرگه و منطق سنتى وجود دارد كه در حوزه دلالتشناسى و البته اين تفاوتى است ناگزير. در اينجا به خصوص به يك تفاوت ديگر كه تاكنون بدان اشاره نكردهايم، مىپردازيم. در منطق ارسطويى نسبت، بنا به تعريف، نمىتواند بيش از دو طرف داشته باشد. يعنى همه نسبتها دوتايى، و به اصطلاح فرگه، محمولهاى دوموضعى هستند. ابوت، بنوت، فوقيت و هر مثال ديگرى كه آوردهاند نسبتهاى دوتايى هستند. در سرتاسر تاريخ منطق ارسطويى به يك مورد نسبتسهتايى، مانند بينيت، برنمىخوريم. كسانى كه با رياضى آشنايى دارند مىدانند كه دامنه كاربرد نسبتهاى چند موضعى تا چه اندازه وسيع و پراهميت است. محدودكردن نسبتها به نسبتهاى دو موضعى مانند منحصر كردن تابعها به تابعهايى با دو متغير است. البته با ابزار منطق جديد مىتوان ثابت كرد كه هميشه به جاى هر نسبت كه بيش از دو موضع داشته باشد مىتوان چند نسبت دو موضعى نهاد. اما اگر بخواهيم در عمل هم چنين كنيم حرفمان را هيچ كس نخواهد فهميد. اكنون به نكتهاى بديع مىرسيم. ديديم كه از نظر فرگه انديشه هميشه تركيبى است از شىء و مفهوم يا شىء و نسبت و، به اصطلاح نحوشناسى، تركيبى است از اسم خاص و محمول يك موضعى يا اسم خاص و محمول دو يا چند موضعى. اكنون اين سؤال مطرح مىشود كه آيا ممكن است از دو اسم تنها يا دو محمول تنها جملهاى ساخت؟ اينكه از دو اسم تنها نمىتوان جملهاى ساخت چيزى است معلوم، اما از دو مفهوم تنها هم نمىتوان؟ مگر جمله «هر انسان حيوان است» ظاهرا از دو مفهوم تنها ساخته نشده است؟ ظاهرا چنين است. اما واقعا چنين نيست. فرگه با تحليل جملههاى سوردار نشان مىدهد كه چگونه در هر جملهاى كه در محل اسم مفهومى نشسته باشد مىتوان آن را به بخش محمولى برد و محل اسم را به اسم بازگردانيد و ساختار منطقى جمله را آشكار كرد. براى مثال جمله مذكور چنين تحليل مىشود: هركس اگر او انسان است او حيوان است مىبينيد كه «انسان» كه در جمله اصلى، به اصطلاح منطق سنتى، موضوع به نظر مىرسيد در اين تحليل در «او انسان است» به بخش محمولى انتقال يافته و در بخش اسمى ضمير «او» را داريم كه به جاى آن تنها اسم خاصى مىتوان نهاد و البته مدلول اسم خاص نيز جز شىء نمىتواند باشد. از نكتههاى بسيار مهم تحليل فرگه يكى اين است كه موضوع يا فاعل يا طرف نسبت در هر انديشه حتما بايد شىء باشد. به بيان دقيقتر زيربناى انديشه، انديشه اتمى و به اصطلاح نحوشناسى، جمله اتمى است. جمله اتمى تقريبا (40) همان است كه در منطق سنتى به آن قضيه شخصى مىگفتند و اعتنايى بدان نداشتند. فرگه درستبرخلاف اين راى از جملههاى اتمى شروع مىكند و نشان مىدهد كه چگونه پيچيدهترين جملهها را مىتوان گامبهگام از آنها به دست آورد. منظور از نظريه تسوير (41) فرگه همين است. در اينجا نمىتوانيم به نظريه تسوير بپردازيم. تنها به مثالى بسنده مىكنيم. جمله زير را در نظر بگيريد. هيچكس نمىتواند همه را هميشه فريب دهد اين جملهاى ساده به نظر مىرسد. اما ساختار منطقى آن را تنها با ابزار نظريه تسوير فرگه مىتوان به دست داد. منطق ارسطويى به كلى از اين كار عاجز است. در واقع از تحليلهاى فرگه مىتوان فهميد كه اين جمله از محمول سه موضعى «الف ، ب را در زمان ج فريب مىدهد» و علامت نقض و سه سور كلى «هيچكس»، «همه»، «هميشه» ساخته شده است. در اينجا اين محمول سه موضعى زيربناى همه جملههاى اتمى است كه در اين سورها خلاصه شدهاند. اهميت اين تحليل هنگامى روشن مىشود كه بخواهيم نقيض جمله اول را تعيين كنيم يا جملههايى را كه از آن استنتاج مىشوند به دست آوريم. مقاله را با بررسى يك پارادوكس كه تمايز شىء و مفهوم فرگه پديد آورد به پايان مىبريم. اين پارادوكس نتيجههاى فلسفى - منطقى ژرفى به بار آورد و فهم برخى از گفتههاى ويتگنشتاين در تراكتاتوس بدون آگاهى از آن ممكن نيست. كرى (42) ، يكى از معاصران فرگه، در مخالفتبا تمايز شىء و مفهوم فرگه اظهار داشت كه ويژگيهاى شىء و مفهوم مانعةالجمع نيستند و مفهوم مىتواند شىء هم باشد. كرى به عنوان مثال جمله زير را آورد: دشوارى نهفته در اين جمله اين است كه اگر آن را جملهاى بامعنا بدانيم و به شكل ديگرى هم نتوانيم آن را تحليل كنيم، بنابر اصرار فرگه بر اينكه بخش اسمى جمله حتما بايد نام شىء باشد در اين جمله ناچار خواهيم بود بگوييم «مفهوم اسب» به شىء اشاره مىكند. در اين صورت چگونه مىتوان نام شىء را برد و گفتيك مفهوم است؟ بنابراين جمله بالا جملهاى است كاذب و بايد گفت: و البته اين جملهاى پارادوكسى است. توضيح اين مطلب در زبانهايى كه براى اسم علامت مشخصى دارند آسانتر است. ترجمه جمله كرى به انگليسى اين است: The concept "horse" is a concept در اينجا حرف تعريف " "the اسم بودن عبارت پس از خود را به خوبى نشان مىدهد. اما مسماى اسم تنها شىء مىتواند باشد. بنابراين طبق موازين فرگه نمىتوان اسناد مفهوم بودن به آن داد. در اينجا هم ناچار بايد گفت: The concept "horse" is not a concept و دوباره همان پارادوكس ظاهر مىشود. جالب توجه اين است كه اين جمله پارادوكسى آخر را فرگه خود به بحث كرى اضافه كرده است. فرگه در مقاله «درباره مفهوم و شىء» مىپذيرد كه «مفهوم اسب» واقعا اسم است و دلالتبر شىء مىكند و ناچار نمىتواند مفهوم باشد اما راهحلى هم براى آن پيدا نمىكند. در اين مقاله واكنش فرگه در برابر اين پارادوكس اين است: در واقع بايد دانست كه اينجا با نوعى كجتابى زبان روبهرو هستيم كه اعتراف مىكنم از آن نمىتوان پرهيز كرد. (43) و مقاله را چنين پايان مىدهد كه «اين مانع، ذاتى زبان است و ريشه در ماهيت آن دارد» و «كارى نمىتوان كرد مگر اينكه اين مانع را بشناسيم و توجه به آن داشته باشيم.» (44) آنچه در اينجا بايد بر آن تاكيد كرد اين است كه اگر تفاوت بنيادى شىء و مفهوم را بپذيريم كه البته دليلهاى قاطعى براى پذيرفتن آن داريم، بايد اين را هم بپذيريم كه زبان طبيعى كمبودها و ناتوانيهاى منطقى جدى دارد. زيرا در اين زبان هرگاه بخواهيم درباره مفهوم يا نسبتى سخنى بگوييم ناچار مىشويم آن را در بخش اسمى جمله قرار دهيم و با اين كار بىدرنگ مفهوم يا نسبت تغيير ماهيت مىدهد و تبديل به شىء مىشود، يعنى ماهيتحملى يا نسبتى خود را از دست مىدهد. اهميت اين محدوديتى را كه فرگه در زبان كشف كرد شايد هيچكس به اندازه ويتگنشتاين درنيافت. ويتگنشتاين عبارتهايى چون: «... يك مفهوم است» ، «... يك تابع است» ، «... يك نسبت است» را مفهومهاى صورى (45) مىنامد و مىگويد هرگاه با آنها گزارهاى ساخته شود نتيجه جز شبهگزاره بىمعنايى نخواهد بود. (46) پس چگونه بگوييم عبارتى مفهوم استيا نسبت است؟ جواب ويتگنشتاين خيلى ساده و در عين حال عميق است: از ساختار منطقى آن. در زبان صورى منطق، فرگه مفهومها را با محمول نشانه يك موضعى (47) مانند «- F »و نسبتها را با محمول نشانه دو يا چند موضعى (48) مانند «- - R »نشان مىدهد. همين نشانهها بهترين معرف مفهومها و نسبتها هستند. از جمله : «حسن برادر حسين است»، يا از شكل صورى آن : Rab ] »،با نگاهى به ساختار منطقى جمله مىتوان ديد كدام شىء و كدام نسبت است. ساختار منطقى جمله، خود اين را نشان مىدهد. بنابراين نيازى نيستبگوييم R ] يك نسبت است» به ويژه كه اكنون مىدانيم اين جمله ساختار منطقى درستى ندارد. حالا معناى اين جمله معروف تراكتاتوس روشن مىشود: آنچه نشاندادنى است گفتنى نيست. (49) و همچنين اصل متن، معنا يا تعبير تازهاى پيدا مىكند. تنها در متن يك جمله است كه ويژگيهاى منطقى كلمهها و عبارتها نشان داده مىشود. آنچه اين معنا را نشان مىدهد همان ساختار منطقى جمله است. اين معنا را نمىتوان گفت، زيرا زبان اجازه گفتن آن را نمىدهد. اين از آن جاهايى است كه به گفته فرگه «كارى نمىتوان كرد» و به قول ويتگنشتاين در آخرين جمله تراكتاتوس «بايد خاموش از آن گذشت.» (50) آنچه گفتيم درباره مفهومهاى صورى يا شبه محمولها بود. اما درباره محمولهاى واقعى چه بايد گفت؟ چگونه بگوييم نسبتى متعدى يا متقارن است؟ چگونه بگوييم حسن و حسين نسبتبرادرى بايكديگر دارند؟ ويتگنشتاين اين موردها رانيز مشمول همان حكم مىداند. دراين موردها نيز هر حرفى زنيم بىمعنى خواهد بود. فرگه نيز در مقاله «مفهوم و شىء» چنانكه اشاره كرديم، بر همين عقيده بود و حرف ويتگنشتاين در واقع به گونهاى تكرار همان حرف فرگه است. اما اكنون كه آثار منتشرنشده فرگه را منتشر كردهاند معلوم شده است كه حرف آخر فرگه اين نبوده است. در آثار بازمانده از فرگه مقالهاى يافتند با عنوان «يادداشتهايى درباره معنا و مصداق» كه در آن راهحل مسئله را يافته بود. فرگه در اين نوشته نخستشرط اينهمانى شىء الف و شىء ب را چنين به دست مىدهد: مىگوييمشىء الفهمان شىء ب است (بدين معنى كه به تمامى منطبق با آن است) اگر الف مصداق هر مفهومى باشد ب نيز مصداق همان مفهوم باشد و برعكس. (51) سابقه اين اصل، كه به اصل اينهمانى تمايزناپذيرها (52) نيز معروف است، به لايبنيتس مىرسد اما واردكردن اينهمانى در منطق و صورتبندى قاعدههاى استنتاج مربوط به آن از نوآوريهاى فرگه است. از نظر فرگه اينهمانى تنها براى شيئها به كار مىرود. سخن گفتن از اينهمانى دو مفهوم معنايى ندارد اما مىتوان براى مفهومها چيزى متناظر با آن پيدا كرد و گفت اگر دايره مصداقهاى دو مفهوم يكسان باشد آن دو مفهوم به گونهاى مساوى هستند و به بيان فرگه: مفهوم F مساوى مفهوم G است اگر هر شىء كه مصداق F باشد مصداق G نيز باشد و برعكس. »و «مفهوم G »به كار رفتهاند كه در محل اسم نشسته و ماهيت اسنادى خود را از دست دادهاند. راهحل فرگه براى گريز از اين دشوارى، راهحلى ساده اما بسيار دقيق است. به جاى اينكه، براى مثال، بگوييم «مفهوم انسان» مىگوييم: آنچه «- انسان است» بر آن دلالت مىكند. با اين شگرد منطقى، به جاى اينكه بگوييم: مفهوم «انسان» مندرج در مفهوم «حيوان» است. مىگوييم: آنچه «- انسان است» بر آن دلالت مىكند مندرج است در آنچه «- حيوان است» بر آن دلالت مىكند. به همين ترتيب به جاى اينكه بگوييم مفهوم «برادرى»، مىگوييم: آنچه «- برادر - است» بر آن دلالت مىكند. و در نتيجه به جاى اينكه بگوييم: حسن با حسين نسبتبرادرى دارد. مىگوييم: حسن با حسين در آنچه «- برادر - است» بر آن دلالت مىكند، قرار دارد. و به ويژه شرط تساوى دو مفهوم را چنين مىنويسيم: آنچه «الف F است» بر آن دلالت مىكند مساوى استبا آنچه «الف G است» بر آن دلالت مىكند اگر و تنها اگر مصداقهاى اين دو يكسان باشند. (53) براى مثال، شرط تساوى دو مفهوم «انسان» و «حيوان ناطق» را چنين مىنويسيم: آنچه «- انسان است» بر آن دلالت مىكند مساوى استبا آنچه «- حيوان ناطق است» بر آن دلالت مىكند اگر و تنها اگر مصداقهاى اين دو يكسان باشند. در اين جمله و جملههاى ديگرى كه آورديم مفهومها و نسبتها چنان به كار رفته و درباره آنها صحبتشده است كه ماهيت اسنادى و نسبتى آنها محفوظ مانده است. اينگونه حرفزدن غريب مىنمايد اما براى كسانى كه رياضى نمىدانند فرمولهاى رياضى هم غريب مىنمايد. هر دانشى زبانى دارد كه بدون يادگرفتن آن نمىتوان درك درستى از آن دانش داشت. از اين گذشته مساله اصلى ما اين بود كه آيا مىتوان بر محدوديتى كه زبان طبيعى در بحث از مفهومها و نسبتها دارد غلبه كرد يا نه. اكنون كه اطمينان يافتيم راهحلى براى غلبه بر اين محدوديت وجود دارد ديگر نگران كاربرد شكلهاى نادرست اما متداول نخواهيم بود. زيرا مىدانيم هميشه مىتوان بيان نادرستى را به بيانى درست تبديل كرد. نمونه ديگرى از اينگونه دقتها نظريه وصفهاى خاص (54) راسل است. در اين مورد نيز همين كه دانستيم تحليل منطقى عبارتى مانند «بزرگترين عدد اول» يا «پادشاه فعلى فرانسه» چيست نگران كاربردهاى متداول اينگونه عبارتها نخواهيم بود. مقاله را با نكتهاى تاريخى پايان مىدهيم. از قرار معلوم فرگه مقالهاى را كه در آن راه حل مذكور را آورده بود براى همان مجلهاى مىفرستد كه مقاله «درباره مفهوم و شىء» در آن چاپ شده بود. اما سردبير مجله، با قضاوتى كه مايكل دامت آن را اشتباهترين قضاوتى مىداند كه سردبيرى تاكنون كرده است، از چاپ آن سرباز مىزند. (55) اين نخستين بارى نبود كه معاصران فرگه اهميت انديشههاى او را درنمىيافتند. پىنوشتها: 1. Gottlob Frege 2. Principia Mathematica . 3. Principia Mathematica, Cambridg, the University Press, 1910, P. viii 4. 5. function 6. argument 7. quantification theory 8. mathematical sequence 9. Context Principle 10. a Priori 11. intensional 12. extensional 13. براى ترجمه اين مقاله ر.ك. فرهنگ، نشريه مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، ش 2 و 3 . 14. formal concepts 15. fact 16. Logical Investigations 17. private language 18. براى ترجمهاى از اين مقاله در همين شماره ر.ك. صص 87 - 112. 19. Logicism 20. 21. thought 22. در اصطلاح فرگه: «انديشه معناى جمله كامل». 23. Posthumous Writings, P. 253 24. Trectatus. P. 14 25. Philosophical Investigation, tr, G.E.M. Anscomb, Basil Blackwell 1978, P. 24 26. object 27. concept 28. relation 29. identfiables 30. saturated 31. A History of the Corruption of Logic 32. «نحوشناسى» را براى syntax در برابر semantics وضع كردهايم. در منطق و رياضى آنچه با عنوان syntax شناخته مىشود بسيار وسيعتر از «نحو» به معناى متداول آن است. در منطق منظور از syntax همه مسائلى است كه بيرون از حوزه دلالتشناسى قرار مىگيرند. نحو زبان صورى بخش كوچكى از اين مسائل است. 33. sentence 34. proper name 35. 1-Place Predicate 36. 2-Place Predicate 37. 3-Place Predicate 38. function 39. arguments 40. اينكه مىگوييم تقريبا براى اين است كه تحليل منطق جديد از قضيههاى شخصى، چنانكه ديديم، به كلى متفاوت از منطق قديم است. در اين موارد نبايد فريب اصطلاحهاى مشترك را خورد. 41. Quantification Theory 42. Kerry 43. 44. Ibid. p 55. 45. formal concept 46. Tractatus, 4. 1272 47. one-Place Predicate letter 48. two-Place Predicate letter 49. Tiactatus, 4. 1212. 50. Ibid . p7. 51. Posthumous Writings, p 120. 52. Principle of the identity of indiscernibles 53. Ibid, P . 121. 54. Theory of Definite Description. 55. Michael Dummet. Frege, Philosophy of Language, London, 1973. P. 212 - I انگيزه فرگه در پرداختن به منطق
- II تحليل انديشه (21)
نحوشناسى فرگه
جملههاى سوردار
پارادوكس شىء - مفهوم
مفهوم «اسب» يك مفهوم است
مفهوم «اسب» يك مفهوم نيست
| در قير شب | |||
|
ديرگاهي است در اين تنهايي رنگ خاموشي در طرح لب است. بانگي از دور مرا مي خواند، ليك پاهايم در قير شب است. رخنه اي نيست در اين تاريكي: در و ديوار بهم پيوسته. سايه اي لغزد اگر روي زمين نقش وهمي است ز بندي رسته. نفس آدم ها سر بسر افسرده است. روزگاري است در اين گوشة پژمرده هوا هر نشاطي مرده است. دست جادويي شب در به روي من و غم مي بندد. مي كنم هر چه تلاش، او به من مي خندد. نقش هايي كه كشيدم در روز، شب ز راه آمد و با دود اندود. طرح هايي كه فكندم در شب، روز پيدا شد و با پنبه زدود. ديرگاهي است كه چون من همه را رنگ خاموشي در طرح لب است. جنبشي نيست در اين خاموشي: دست ها، پاها در قير شب است. |
در اين صفحه به دنبال عبارت bgsound بگرديد. وقتي آن را يافتيد جلوي آن نام فايلي مي بينيد، مثلا به صورت pop.mid اين نام را برداريد و در جعبه آدرس سايت، آخرين عبارت (كه پس از آخرين / آمده است) را حذف كرده و بجايش اين نام را يعني pop.mid را تايپ كنيد و نهايتا كليد enter را بزنيد. فايل صوتي آماده است!
براي مثال اگر آدرس صفحه چنين بود:
www.worldmusic.com/africa/senegal/folkore.html
آن را به اين صورت بنويسيد:
|
فرقي كه اين حالت با حالت قبل دارد اينست كه در جستجوي يك كلمه، در تمامي صفحات يك سايت هستيم. روش كار را در دو جستجوگر google و AltaVista توضيح مي دهم. فرض كنيد مي خواهيم ببينيم كلمه IRAN در سايت www.bbbb.com آمده يا نه ، الف) در جستجوگر google در جعبه جستجو تايپ كنيد: Site: www.bbbb.com iran (يك فاصله خالي بين آدرس و كلمه Iran ايجاد كنيد) سپس enter را بزنيد. صفحاتي از سايت www.bbbb.com را كه داراي كلمه IRAN است را مي آورد. ب) در جستجو گر Altavista در جعبه جستجو تايپ كنيد: URL:www.bbbb.com+iran (يك فاصله خالي بين آدرس و كلمه +iran اعمال كنيد) سپس enter را بزنيد. |
كافيست در مرورگرIE (يعني Internet explorer) كليد View و سپس گزينه Find را انتخاب كنيم. در صفحه اي كه باز مي شود كلمه IRAN را تايپ كنيد، و كليد Find را فشار دهيد. اگر اين كلمه در صفحه موجودباشد آن كلمه در وسط صفحه آورده شده و هاي لايت مي شود. با فشردن مكرر كليد Find ديگر كلمات مورد جستجو در صفحه آورده مي شود. .
با موس كرزر را روي عكس ببريد. كليك راست موس كنيد. روي properties رفته و كليد موس را رها كنيد. در صفحه properties ، آدرس جلوي URL را در جعبه آدرس مرورگرتان بنويسيد (مثل حالت قبل) و enter كنيد، اگر عكس آمد، كه آمد اگر نه كاري نمي توان كرد.